|به نام خـــــــدا ...|
تنهـ ایی، تـ اریکی، س ـکوت ... جدال ِ لحظه ها و افکار ِ باطل ...
موهای ِ در هم برهم ... چشم های گم در گم ... لب های قفل و ب ِ هم دوخته ... :|
پنجره ی باز و خوابی که فرار کرده ...
خستگی های ِ س َـحر جمع شده است یکجای ِ دل َش !
می رود قبل از اینکه خفه َش کند ... می رود جلوی ِ آینه به دنبال ِ خودش ...
و فریاد می زند :
« خواندنی ها کم نیست ... من و تو کم خواندیم ... من و تو ساده ترین شکل ِ سرودن را در معبر باد با دهانی بسته واماندیم ! ...
من و تو کم خواندیم ... من و تو واماندیم ... من و تو کم دیدیم ...
من و تو کم چیدیم ... من و تو کم گفتیم ...
وقت ِ بــــیدآری ِ فریــ آد، چ ِ س َـــنگین خفتـــیم ! ...
من و تو کم بودیم ... »
بالا می آورد ! همه ی ِ آن چیزی را که به خورد َش داده اند ...
چقدر راستگو گریست و بلند بلند درد کشید !
س َـحر همه َش را بالا می آورد ... همه ی آن چیزی را که به خورد َش داده اند
سکوت ِ بلندی را که به تقدیر َش گره خورده پاره پاره می کند؛
با دندان ها و ناخن هایش !
و صبحی را شروع می کند که با همه ی ِ بی مزگی های َش، هیچ جور ِ خاصی تکراری نیست !
جلوی ِ آینه خودش را می بیند و با خود زمزمه می کند :
« بعضی انسان ها را بایـد رهـ ا کرد
نه بیشتر نه کمتر .
فقط بایـد رهـ ا کرد ! »

لازم نیست همیشه در چـَشمان َم نگاه کنی و تمام ِ وجودم را ببینی !
دیگر وقتش است که انقدر خودم نباشم، این "من" همان "من" نیست اما باز هم "من" َم ...
صداقت کافی ست ! :|