آخریـن پـ رواز
در رستاخیـــز عریانــی واژه ها... شمیم خاطره ها را بر طنین اوراق تنهاییم می رقصانم...!!! بهــانه می گیرم...آخریــن نگــاه سردت را... چه ساده در آیینه زندگی... " عشقمـان با جدایـی ممـاس شد...!!! " آرام و بی صدا عطر لحظه هایمان را در کبودینه آسمان جا گذاشتی... اما هنوز هم در امتداد مبهوت ترین سکوت... رازقی ها شوق غزل خوانی را به پرواز تـو تکرار می کنند...!! شاید آن سوی بیقـراری، حقیقتی از کنج خیال... * قصــه لبخنــد هایت را آواز " بودن ـــــ م" کند...!!؟ میان این همه آوای تل ــ خ و تل ــ خ و تل ــ خ... قاصـدک ها قصـه شیریـن عشقمــان را دوره کرده اند...! به راستی چه خالصانه خورشید لحظه هایمان را به هم پیوند دادیم... و چه سـاده غــزل ناتمام "رسی ـــــ دن" را خواندیم... این "رویای ناتم ـــ ام" وصفی بود از فرجام خنده های "مجنـون و لیـلی"...!!! ------------------------------------------------------------------------------------ تقدیم به مجنون گمنامی که غرق در سایه ی "لیلی" احساسش را باخت! سلام... حالم خوب نیست...تازه فهمیدم داداشی میلادم رفته پیش خدا!!! میلاد واقعا" ارزشش رو داشت که به خاطر....... باورم نمیشه دیگه کامنتهای پرمهرتو نمی بینم...چه جوری باور کنم رفتی؟! اون موقع که از همه دل بریدی...فکر ما نبودی؟؟؟؟؟؟ برای شادی روحش صلوات... این وداع همیشگی رو به مریم جون و خانوداه میلاد تسلیت میگم... احساس شکست طنین آرزوهایم را به باد می دهد... گویی لحظه هایم "جنونــ" را از بر کرده اند! حصار تنهایی فریادـــ خفته ام را به یغما می برد... سمفونی تردیدها مرگ را برایم تدایی می کند...! ناگاه در آستان این "رویـای کبـود"... وجودي مرا در بر ميگيرد...ناتمامــ تمامــ مي شومـ ...! "مرگــ" من ارمغانی ست برای "طلوعــ" آفتـاب...!!!
پ.ن: شایدـــ کاری که امـــروز کردم ناجـــی فـــرداهات باشه...!!! پ.ن:دروغ نگفتم...عاشقتمــــــ...!!! من و ببخشــــ!!! آوايـي فـراتر از "زيسـتن"... غربت لحظه هايم را "ناتمامــ" مي گذارد... باز حس عجيب "بـودن"... در "مـ ـنــ" هويـدا مي شود...!!! خيس مي شوم ...! در زير قطرات فراري از سكوت آسمان... من از صداي پرپر شدن انتظار به هجوم "حقيقت" دل بسته ام...! شايد ... اينگونه "فريـاد يـاســـ" را بـاور كنم...!!! پ.ن:شايد هنوز هم مي توانم با دو دستانم روشنايي را در آغوش گيرم...!!! پ.ن:افكارم بوي ياس را به خود گرفته اند...!!! شبي در خيال جاوداني غزل هاي خاموش دلم در امتداد فاصله ها تو را آرزو كردم...!!! بي دغدغه نام تو را غرق در رويايي ناتمام فرياد زدم ترديد ها را از جان بي وجودم خط زدم و ستايش را در چشم هاي صبورم سير پروراندم سرگشته و حيران در اندوهي بي پروا به دنبال راهي ميان آواي سايه ها گشتم رفتــم و رفتــم...افسوس... فقط به طلوع بي غروب باران چشمانم رسيدم... آري تو نبودي...خبري از تو و همدردي شاپركها نبود... تو رفتـــي و براي هميشــه... حسرت بهار را به ضيافت دلم فراخواندي...!!! اما اي كاش قبل از رفتنت مي دانستي: كه آن شب من چه خالصانه... عشقت را تا بلنداي واژه هاي خيسم فرياد زدم...!!! *دگر پذيرفتم كه هميشه من هستم و بن بست هاي آرزو...!!! پ.ن:كاشكي لحظه هاي تلخم پر شه از عطر نفس هات...!!! ببيـن رويـاي نا تمـام درخـت را كه چگونـه در امتـداد مـرگ بـرگ ها رنـگ از رخسـارش مـي دود و عاقبــت تـن بي پنـ اه خـود را بـه غـوغــاي بـ اد مي سپــارد...!!! تا مبـ ـادا آسمـ ـان... شعــر خـ اموشـي را سر دهد...!!! پ.ن:چه زیباست پاییـز...!!! ناب ترین شعـر خــدا...!!!
![]()
![]()
![]()






